چشم چشم دو ابرو
دو ابروی کمونی
چشم چشم دو ابرو
دو چشم آسمونی
چشم چشم دو ابرو
چشای خیس هر شب
من . تو . یه فریاد
اسم تو عمری بر لب
دست دست دو تا دست
دو دست عاشقانه
دو دست پاک و پر مهر
یه حس صادقانه
پا پا دو تا پا
دو پای سخت همراه
همراهی قرص و محکم
حتی تا خونه ی ما
قلب قلب دو تا قلب
دو قلب قفل در هم
دو قلب مست و عاشق
عشقی فرا از عالم
جسم جسم دو تا جسم
دو جسم اما با یک روح
یه روح آسمونی
بلند چو قله ی کوه
عشق عشق چه زیباست
الهی جون بگیره
هر کسی سد عشق شد
دعا کنیم بمیره
ضمیمه: فقط شعره قشنگ بود.... همین.
نوشته شده توسط توت فرنگی در سه شنبه یازدهم تیر 1387
ساعت 23:59 موضوع |
لینک ثابت
توت فرنگی .....
عجب گرد و خاکی گرفته این جا
من نمی دونم این تبسم جونم چرا نمیاد این طرف ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آهان یادم امد وقتی این وب لاگ رو راه انداخت (اول تبسم جون کتارهاش رو کرد بعد منم باهاش شریک شدم) بهش گفتم : تبسمم نکنه زیاد بیای تو نت و دلس نخونی و خدای نکرده من عصبانی بشم ؟؟؟؟؟
اون هم گفت : چشم
این قدر من جذبه دارم که تبسم جونم دیگه این طرف ها آفتابی نشد
این بو.د خاطره ای از توت فرنگی .
هدف
سلطان سرزمين کوچکي مدام از خود درباره هدف و معناي زندگي ميپرسيد. اين سوالات به حدي ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.
پيشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزي به او گفت:
_ پادشاها، شما خيلي خسته و گرفته به نظر مي آييد. چه چيزي شما را اين چنين ناراحت کرده است؟
_ من فقط مي خواهم معني زندگي را بفمم و اينکه انسان عمر خود را صرف چه چيزي بايد بکند.
پيشکار گفت:
_ اين سوال پيچيده اي است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسيم کنيد. من هم به دنبال تمام فضلا و حکماي سرزمين مي فرستم تا بدينجا بيايند. آنها حتما پاسخ خوبي براي شما خواهند داشت.
سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در اين سه پرسش خلاصه کرد
- 1_ بهترين زمان براي هر چيز کدام است؟
- 2_ مهم ترين افراد در زندگي ما چه کساني هستند؟
- 3_ مهم ترين کار چيست؟
تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمين به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر کس جواب هاي خود را براي ساطان بيان کرد، اما هيچ کدام از آنها پادشاه را قانع نکرد.
پيشکار که نمي دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به ياد آورد که يکي از حکماي سرزمين به قصر نيامده است. او حکيم کهنسال و گوشه گيري بود که در کوهستان زندگي مي کرد. او هيچ علاقه اي به ثروت و قدرت نداشت. اما با روي باز به روستاييان فقيري که نزد او مي آمدند، کمک مي کرد.
پيشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوي حکيم پير که در لباس يک روستايي ساده در کوهستان زندگي مي کرد، برود. پادشاد که از اين فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتي به نزديک محل زندگي پيرمرد رسيد، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائي به طرف خانه حکيم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر بمانند
حکيم، در حالي که عرق از سر و رويش مي ريخت، زمين کوچکش را بيل مي زد. اين کار براي پيرمردي به سن و سال او بسيار طاقت فرسا بود. سلطان با ديدن او سلام کرد و بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.
حکيم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندي زد و دباره به بيل زدن مشغول شد. سلطان تعجب زده به حکيم گفت:
_ اين کار براي شما بسيار سنگين است. اجازه بدهيد کمي به شما کمک کنم.
حکيم بيل را به او داد و خود در گوشه اي در سايه نشست. پادشاه بعد از ساعتي دست از کار کشيد. رو به حکيم کرد و دوباره سوالاتش را پرسيد.
حکيم بدون اينکه جوابي بدهد، بلند شد و به او گفت:
حالا شما کمي استراحت کنيد. من به کار ادامه مي دهم.
اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بيل زدن مشغول شد و با اين که به اين کار عادت نداشت، چند ساعتي روي زمين پيرمرد کار کرد. بالاخره بيل را کنار گذاشت و از حکيم پرسيد:
_ من اينجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگيرم. اگر نمي توانيد به من پاسخ دهيد، بگوييد تا به قصر برگرد
.
در همين لحظه، مردي مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پيش پاي سلصان از حال رفت. سلطان با باز کردن پيراهن مرد، زخم بزرگي را در سينه مرد ديد که بشدت خونريزي مي کرد. سلطان ظرف آبي آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پيراهن تميز خو را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکيم او را روي تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روي زمين دراز کشيد. وقتي چشم باز کرد، خورشيد کاملا در آسمان بالا آمده بود. او حکيم را در حال غذا دادن به مجروح که اينک به هوش آمده بود، ديد. مرد با ديدن سلطان گفت:
_ مرا عفو کنيد. تقاضا مي کنم مرا عفو کنيد.
سلطان با تعجب پرسيد:
_ چرا اين تقاضا را ميکني؟
و غريبه ماجراي عجيب خود را چنين بيان کرد:
_ شما مرا نمي شناسيد. اما من شما را به خوبي مي شناسم. من دشمن شماره يک شما هستم. در يکي از جنگها، شما پسر مرا کشتيد و تمام اموال مرا به غنيمت گرفتيد. وقتي فهميدم قصد داريد به ديدن حکيم برويد، تصميم گرفتم تا شما را بقتل برسانم. ساعت ها انتظار کشيدم تا از نزد حکيم برگرديد. اما وقتي خبري از شما نشد، به سمت خانه حکيم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروح کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اينجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمي کرديد تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگي خود را مديون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهيم بود. پادشاها، مرا عفو کنيد!
سلطان از اينکه به راحتي دشمني ديرينه به دوستي صميمي تبديل شده بود، خوشحال بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نيز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را براي درماناو بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور داد تا غريبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.
سلطان قبل از رفتن، تصميم گرفت تا براي آخرين بار سوالاتش را از حکيم بپرسد. به پيرمرد، که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزديک شد و سوالات خود را تکرار کرد.
پيرمرد نگاهي به او انداخت و گفت:
_ اما شما جواب هاي خود را گرفتيد!
پادشاه با تعجب پرسيد:
_ کي؟ چگونه؟
_ ديروز اگر شما به ضعف و پيري من رحم نمي کرديد و زمين را بيل نمي زديد، مورد حمله دشمنتان قرار ميگرفتيد. پس بهترين لحظه همان زمان بيل زدن مزرعه بود و من مهم ترين شخص براي شما، من بودم و مهم ترين کار، کمک کردن به من بود.
وقتي غريبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترين لحظه، زماني بود که شما به معالجه او پرداختيد. اگر اين کار را نمي کرديد، زخم او خونريزي ميکرد و تلف مي شد و شما فرصت آشتي کردن با يک دشمن سرسخت را از دست مي داديد. پس مهم ترين شخص، همان مرد غريبه و مهم ترين کار، مراقبت از او بود.
به ياد داشته باشيد، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترين شخص، کسي است که در کنار او هستيد و مهم ترين کار، عملي است که مي توانيد براي خوشحال کردن و سعادت اين شخص انجان دهيد.
مفهوم زندگي در پاسخ به همين سه پرسش نهفته است.
سلطان که از اين پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطري آسوده به قصر برگشت و سعي کرد تا گفته هاي حکيم را در زندگي اش به کار ببرد
با اجازه از وب لاگی که این متن را نوشته بوده . متاسفانه ادرس وب لاگ را فراموش کردم .
نوشته شده توسط توت فرنگی در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
ساعت 0:26 موضوع |
لینک ثابت
آدم ها ..........
آدم ها مثل کتاب ها هستند
بعضی از آدمها جلد زر کوب دارند . بعضی ضخیم و بعضی جلد نازک
بعضی از آدمها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی
بعضی از آدمها ترجمه شده اند.
بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند .
بعضی از آدمها با حروف سیاه چاپ می شوند ، بعضی از آدمها صفحات رنگی دارند
بعضی از آدم ها تیتر دارند فهرست دارند و روی پیشانی بعضی آدم ها نوشته اند :
حق هر گونه استفاده محفوظ و ممنوع است .
بعضی از آدمها قیمت روی جلد دارند . بعضی آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند .
بعضی از آدمها را باید جلد گرفت . بعضی آدمها را می شود توی جیب گذاشت . بعضی آدمها را می توان درکیف مدرسه گذاشت .
بعضی آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند . بعضی آدمها جدول و سرگرمی دارند و بعضی آدمها معلومات عمومی هستند .
بعضی از آدمها خط خوردگی دارند و بعضی آدمها غلط چاپی دارند . از روی بعضی آدمها باید مشق نوشت و ار روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت بعضی آدمها راباید چند بار بخوانیم تا بعضی آنها را بفهمیم و بعضی آدمها را باید نخوانده دور انداخت .
بعضی آدمها مخصوص نوجوانان نوشته می شوندو بعضی مخصوص بزرگسالان
بعضی آدمها خیلی کودکانه وسطحی هستند .
کتاب ها مثل آدم ها هستند .
بعضی کتابها ساده لباس می پوشند و بعضی لباسهای عجیب و غریب و رنگارنگ دارند .
بعضی کتابها برای ما قصه می گویند تا بخوابیم و بعضی قصه می گویند تا بیدار شویم .
بعضی کتابها تنبل هستند بعضی کتابها زیاد می خوابند و همیشه خمیازه می کشند .
بعضی کتاب ها شاگرد اول می شوند و جایزه می گیرند ، بعضی مردود می شوند و بعضی تجدید ، بعضی کتابها تقلب می کنند بعضی کتابها دزدی می کنند.
بعضی کتابها به پدر و مادر خوداحترام می گذارندو بعضی حتی اسمی هم از پدر و مادر خود نمی برند.
بعضی کتابها هر چه دارند از دیگران گرفته اند و بعضی کتابها هر چه دارند به دیگران می بخشند .
بعضی کتاب ها فقیدندو بعضی کتاب ها گدائی می کنند .
بعضی کتاب ها پر حرفند ولی حرفی برای گفتن ندارند و بعضی ساکت و آرامند ولی یک عالم حرف گفتنی در دل دارند .
بعضی کتابها بیمارند، بعضی کتابها تب دارند و هذیان می گویند.
بعضی کتابها را باید به بیمارستان برد و بعضی را باید به تیمارستان برد .
بعضی کتابها کودکانه و لوس حرف می زنند و و بعضی کتاب ها فقط نق می زنند و نصیحت می کنند.
بعضی کتابها دو قلو یا چند قلو هستند . بعضی کتاب ها پیش از تولد می میرند و بعضی تا ابد زنده هستند .
ضمیمه ۱: توت فرنگی هستم....از طریق پسورد خودم نمی تونستم مطلب بزارم .....حالا هی من بگم بلاگ فا با من لجه کسی قبول نمی کنه..............تبسم عزیز غصه دوست هات رو نخور ...گلم
نوشته شده توسط تبسم در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
ساعت 16:14 موضوع |
لینک ثابت
خدای مهربان
نيچه : غم خودش ما را پيدا می کند ، بايد دنبال شادي ها گشت .
مارسل پروست : شادی زمان و مکان نمی خواهد ،کافی است دل بخواهد .
هوارد فاست : بزرگترين شادی تولد و بزرگترين غم مرگ است .
ساموئل امايلز : عشق و سختی بهترين وسيله آزمايش زندگی زناشويی هستند .
بتهوون : بهترين لحظات زندگی من ، لحظاتی بود که در خواب گذراندم .
ناپلئون :صاحب همت در پیچ و خم های زندگی هیچ گاه با یاس و درماندگی رو به رو نخواهد شد.
مارو اکلینز:اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد.
باسیل اس .والش:اگر ندانید که به کجا می روید, چگونه توقع دارید به آنجا برسید؟
**********************
باران نم نم میبارید. دریا آرام بود و آسمان ابری و گرفته.نشسته بودیم لب ساحل.
من و خدا.
گفتم: «راستی... دنیای تو عجب دنیاییست... آدمهایت هم موجودات غریبی اند... هر روزبه رنگی...هر کدام به شکلی...نگاهها دور...چشمها کدر ... دلها ناصاف ... زبانها آلوده ی دروغ...گوش ها فریبکار...»
لبخند زد.
«در دنیای تو... حقیقت تلخ است... زندگی سخت است... راه دور است...زود دیر میشود... بی عدالتی میشود...بی انصافی میشود...لحظه ها تلخ میشوند...بغضها نمیترکند... اخمها باز نمیشوند...دلها صاف نمیشوند...»
دستش را گذاشت روی شانه ام.
گفت: « درد تو چیست؟»
صدایش را که شنیدم...همه چیز یادم رفت... لبخند زدم...
با انگشتش ابرها را کنار زد... آسمان نمایان شد... سرخ... بنفش...گسترده...زیبا... یک غروب زمستانی ...
نزدیک گوشم گفت:« مال تو!»
ضمیمه : هر چی بیانیه صادر کردم که بابا بلاگفا با من لجه مگه قبول کرد؟؟؟؟؟
حالا بگین نه.............هر چی می خواستم مطلب بزارم نمی گذاشت !!!!!!!!
نوشته شده توسط توت فرنگی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
ساعت 22:41 موضوع |
لینک ثابت
سیب
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
نوشته شده توسط توت فرنگی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
ساعت 0:18 موضوع |
لینک ثابت
قصیده آبی خکستری سیاه
قصیده آبی خکستری سیاه
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خک گذشتی همه جا ؟
آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
آذر ، دی 1343
حمید مصدق
نوشته شده توسط توت فرنگی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387
ساعت 0:38 موضوع |
لینک ثابت
من بر گشتم
سلام علیکممممممممممممممممممممممممممممم
خوب هستید
به به عیدتون مبارک امیدوارم که سال خوبی رو در کنار خانواده ی گلتون داشته باشید ببخشید یه کوچولو دیر شد ولی خوب دیگه..............
راستی چه قدر عیدی گیرتون امد؟!
نوشته شده توسط تبسم در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
ساعت 10:37 موضوع |
لینک ثابت
عجیب ولی واقعی ............................ باور کن
شركت بريتيش تله كام يا همان BT ليستي از احمقانه ترين سوالاتي را كه كاربران كامپيوتري يا اينترنتي اين شركت ارتباطي از مشاوران آنها پرسيده اند منتشر كرد.
برخي از اين سوالات آنقدر خنده دار است كه حتي خود سوال كنندگان پس از فهميدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف كرده اند.
ليست سوالات به شرح زير است:
1- كاربر: كامپيوتر مي گويد هر كليدي را (ANY KEYS) فشار دهيد اما من نمي توانم دكمه ANY را روي كي بوردم پيدا كنم.
2- كاربر: من نمي توانم كانال هاي تلويزيون را با مونيتورم عوض كنم.
3- كاربر: من با يك نفر در اينترنت آشنا شدم مي توانيد شماره تلفن او را براي من پيدا كنيد.
4- كاربر: اينترنت من كار نمي كند؟
مشاور: مودم را وصل كرده ايد ، همه سيم هاي كامپيوتر را چك كرده ايد؟
كاربر: نه الان فقط مانيتور جلوي من است هنوز كامپيوتر و مودم را از جعبه در نياورده ام!
5- كاربر: پسر 14 ساله من براي كامپيوتر رمز گذاشته و حالا من نمي توانم وارد آن شوم.
مشاور: رمز آن را فراموش كرده؟
كاربر: نه آن را به من نمي گويد چون با من لج كرده
6- مشاور: لطفا روي MY COMPUTER (كامپيوتر من) كليك كنيد.
كاربر: من فقط كامپيوتر خودم را دارم كامپيوتر شما پيش من نيست.
7- كاربر: ماوس پد من سيم ندارد!
مشاور: من فكر كنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نيست سيمي داشته باشد.
كاربر: پس چگونه مي تواند ماوس را پيدا كند؟ يعني بصورت بي سيم کار مي کند؟
در يك مورد ديگر نيز مركز مشاوره مايكروسافت در انگليس ليستي از سوال هاي ابلهانه مشتريانش را اينگونه منتشر كرده است.
مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد...
*
مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه... صبر کن... من هنوز نذاشتمش تو درايو... هنوز روي ميزمه.. ببخشيد...
*
مرکز : روي آيکن MY COMPUTER در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟
*
مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام...من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي START کليک کنيد و...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!
*
مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...
*
مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.
*
مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس TEDDY که دوستم از سوپرمارکت برام خريده.
*
مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...
*
مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه.
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد.
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه... اون يکي کار مي کنه!
*
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک A مثل APPLE، و حرف بزرگ V مثل VICTOR، و عدد 7 هست.
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
*
يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.
*
مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : NETSCAPE
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد... INTERNET EXPLORER
*
مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک SCREENSAVER روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!
*
مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم.
ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي WORD کار مي کردم و دکمه HELP رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟
*
مرکز : چه کمکي از من برمياد؟ مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف
نوشته شده توسط تبسم در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
ساعت 0:41 موضوع |
لینک ثابت
ايراني ها روزانه به طور متوسط نصف ليوان هم شير نمي خورند
.
شواهد نشان داده است كه انسان از هفتاد هزار سال پيش لباس بر تن مي كرده است
انسان به طور متوسط 6 سال از عمرش را تلوزيزيون نگاه مي كند.6سالش را هم صرف خوردن مي كند
ويك سومش را هم مي خوابد
.
دود سيگار موجود در محيط بيشتر از مصرف مواد قندي در پوسيدگي دندانهاي كودكان نقش دارد.
پروانه ها چشمهاي مركب دارند كه تعداد آن ها گاهي به هجده هزار مي رسد.
نوعي پشه وجود دارد كه در ثانيه هزار بار بال ميزند
.
نمك از پنج هزار سال پيش در سفره ي ما بوده است.
خطر بيماري هاي قلبي و سرطان ريه در افراد غير سيگاري كه در معرض دود سيگار اطرافيان هستند 25 درصد بيشتر از ديگران است.
ستارگان آبي داغ تر از خورشيد و قرمز ها سرد تر از آن هستند.
استرس تا 5 برابر سيستم ايمني بدن را پايين مي اورد.
پيشاني انسان مركز دماي بدن است يعني اگر شما دماي پيشاني تان را تغيير دهيد دماي بدنتان هم به همان
اندازه تغير ميكوند.
زرافه تار صوتي ندارد و نمي تواند هيچ صدايي از خود در آورد.
موش هاي صحرايي چنان سريع تكثير پيدا مي كنند كه در عرض 18 ماه دو موش صحرايي قادرند 1 ميليون
فرزند داشته باشند.
روباه همه چيز را خاكستري مي بيند.
اسب ها در موقابل گاز اشك آور مصون هستند.
سريعترين پرنده شاهين است و مي تواند با سرعت 200كيلومتر در ساعت پرواز كند.
قدرت بينايي جغد 82 برابر قدرت ديد انسان است.
در شيلي منطقه صحرايي وجود دارد كه 1000 سال است در آن باران نباريده است.
وزن اسكلت انسان بالغ بر 13 تا 15 كيلو گرم است.
زرافه مي تواند با زبانش گوش هايش را تميز كند.
خرگوش و طوطي تنها حيواناتي هستند كه مي توانند بدون برگشتن آشياي پشت سر خود را ببينند.
حس بويايي انسان قادر به دريافت و تشخيص 10000 بوي متفاوت است.
1 قطره اب داراي 100 ميليارد اتم است.
حس بويايي خرس تقريبا 100 برابر قوي تر از انسان است.
هنگام صحبت كردن براي بيان هر كلمه 72 ماهيچه به كار گرفته مي شود.
نوشته شده توسط تبسم در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
ساعت 1:20 موضوع |
لینک ثابت
بهار
گوش های پر از
حرف های بیهوده ام را
پر می کنم از صدای گنجشکان
چشم های پر از
رنگ های تیره ام را
پر می کنم از آبی شفاف آسمان
خسته ام از راه های دراز پر بن بست
از بیراهه ای می روم
که در انتهای آن
دریاچه ای ست
با آسمان آبی یکدست
و
یک بغل بهار
قدسی قاضی نور
نوشته شده توسط توت فرنگی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387
ساعت 0:34 موضوع |
لینک ثابت